تو که باور نمی کنی این را که مرا خوانده اند دیوانه
با همان چشمان سیاه رنگ با همان ابروان جانانه
لابه لای درخت های حیاط باد میرقصد ودل من نیز
هیچ کس مثل تو نمی خندد مثل یک اشنای بیگانه
بوی غم می دهد تمام تنم ونفهمیده ام چرا دیگر
دست های پر زمحبت تو موی مرا نمی کشد شانه
خون من می چکید میان رگت اخرش عشق کار دستم داد
مانده اما به روی قالی ها رد پایت هنوز در خانه
این شعر رو دوستم در وصف من گفته امیدوارم خوشتون بیاد
پيام هاي ديگران